سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.
افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))
همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.
فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!))۱
گفت...می رم...
نپرسیدم برای چی می ری...فقط رفتنشو نیگا کردم دیدم که ازم دور شد و رفت یه لحظه وایساد ...
برگشت...
نیگام کرد و داد زد...
اگه رفتم مراقب نصف من باشیا...
داد زدم...
من همینجا منتظرت وایسادم...نصف من و با خودت نبریا...
طاقت نیاورد...دوید اومد طرفم...دستمو گرفت...پیشونیمو بوسید...گفت...
نصف من تویی، نصف من تو...هر کی زودتر بره...اون یکی نصفه می مونه...ولی حق نداره نصف دیگه زندگی رو از بین ببره...چون حالا یه نصفٍ که باید برای یه کامل زندگی کنه...پس اگه رفتم...محکم...مثل همیشه...خندون...مثل همیشه...با صورت قشنگت...جای دو تا نصفه زندگی کن...
دستاشو گرفتم...گفتم...
نصف من...یا همیشه بمون یا رفیق نیمه راه نباش...یا بمون...یا با هم بریم...اولش اینجوری نبودیا...
گفت...
من همیشه با نصفه تو زندگی کردم...
دیگه نتونستم رو حرفش حرف بزنم...پریدم بغلش...شونه اشو بوس کردم و گفتم...
برو...برو...تا پشیمون نشدم...
ازم دور شد ولی دستم هنوز تو دستش بود...
دستشم ازم جدا شد...
رو به عقب می رفت...و می خندید...
همیشه می خندید...
ولی رفت...
دلم شور افتاد...
آخرین خنده اش نباشه...
آخرین نگاهش نباشه...
نصفه من نره برا همیشه...
یه نصفه...بی نصفه...کامل نیست...
ولی رفت...نصفه من رفت...مثل خیلی از نصفه های دیگه...
سمی زلزله
میدانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو میدانی و همه میدانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواستههایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو میدانی و همه میدانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشتهام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبردهام. تو میدانی و همه میدانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو میدانی و همه میدانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو میدانی و همه میدانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو میدانی و همه میدانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو میكنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو میدانی و همه میدانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل میخندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریههایم احساس میكنم.
دکتر علی شریعتی
سردرد، چشم ...تب
امشب خوابیده آروم آروم ...توی رختخواب مخمل ... درد داره، تمام وجودش ... درد داره ... دلش می خواد بمیره و این درد و تحمل نکنه ... طاقتش کمه ... توی 2 روز مریض شد و افتاد گوشه خونه ... دل و دماغ هیچی رو نداره ... نمی نویسه ... اهلش نیست ... داره تو تب می سوزه ...گرماشو حس می کنم... یه پرستار مهربون ...دوست داشتنی... گل...بالای سرش نشسته و مراقبشه...دوسش داره...خیلی ...از درد هنوزم به خودش می پیچه تنها التیامی که آرومش می کنه دستمال سرد و نم داریه که پرستار مهربونش روی پیشونیش می زاره... و ...بعدش با همون دست سرد، دست گرم و سوزانش و می گیره آخ که چقدر خنکه اما تب بالا دوباره اون نسیم خنک رو به بیابون سوزان تبدیل می کنه هنوزم می سوزه ... آخرین التیام بوسه مهربون و التیام بخش پرستارشه که روی پیشونیش می شینه ...و بعد ...خوابش می بره ... تا درد و حس نکنه.
سلام بعد از یه مدت خیلی طولانی اینو نوشتم و زدم مال 21 مهره یه شب یکی از دوستام مریض بود یادش بودم و اینو نوشتم
خوش باشید
سمی
سلام
امروز یه چند تا سایت براتون گذاشتم که مال یه سری آدم معروف تر از من و تویه
کامران نجف زاده (خبرنگار)
سر بزنید چیزی رو از دست نمیدید حتما وارد قسمت نظرات هم بشین و یه نگاهی هم به امار بازدیدا بزنید....وقتی خبرنگاری این قدر محبوب باشه، این آمار اصلا عجیب نیست.
علی پروین (سلطان)
عجیب ترین نامی که میتونه در فهرست ورزشکاران سایت شخصی دار قرار بگیره، علی پروینِ. یه قسمت خیلی باحال داره به اسم " تریبون آزاد " حتما سر بزنین.
علی کریمی
ادم اول سایت و میبینه فکر میکنه رفته تو سایت یه نویسنده یا فیلسوف...نه بابا...خیلی وقته هم آپ نشده...خوب سایت میزنی آپش کن برادر من.
وحید هاشمیان
فقط فقط تو لوگوش عکس خودشه ادم فکر میکنه رفته توی یه سایت خبر ورزشی...تصویر ویدئویی از هاشمیانم هست!
هادی ساعی
کاملا متنای رسمی و کت شلواری به هیچ عنوان بهش نمیخوره ها.
ماهایا پطروسیان
من خیلی دوسش دارم.ماهایا رو ها. این سایت به زبان انگیلیش می باشد.
بهرام رادان
به همون دردی دچاره که سایت ماهایا دچارشه، اینگیلیش...ولی wallpaperهای خوبی داره
پژمان بازغی
آخرین پست مال 5 ماه پیشه!!!!!!!!!
سیامک انصاری
سایت خیلی خیلی با مزه ای داره حتما یه سر بزنین.
مسعود ده نمکی
هام....چیه خوب...نظر خاصی ندارم...حتما باید حرف بزنم...نمیخوام خوب. البته اصلا به اقای ده نمکی بر نخوره خب سایتشو ندیدم بیام نظر بدم که چی بشه...دهههه.
ایرج رامین فر (طراح صحنه و لباس)
مجید مجیدی
سید جواد هاشمی
مهران مدیری
محمدرضا گلزار
مازیار ناظمی (گوینده اخبار ورزشی)
سایت خوبیه...اوهوم.
میترا لبافی (خبرنگار)
اینم از این مرسی که وبلاگمو خوندی برای اینکه حداقل یه کوچولو خیلی کم خستگیم در بره یه نظر بده حداقل. من تشویق میشما...حالا ما گفتیم.
خوش باشید
سمی
O//O///

